:. !خدا بهترین های دنیا را تنها آفرید .:
! نامی نداشت! نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش ... تنهایی اش
زندگی شبیه شعرست
قافیه هایش با من، " تو" فقط ردیف باش !
بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید .
.
این بار اگر زن زیبارویی را دیدید ..
ه...وس را زنده به گور كنید ..
و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی ..
زیر باران اگر دختری را سوار كردید ..
... ... جای شماره به او امنیت بدهید .
.
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
..
نه به مقصد مورد نظرتان ..
هنگام ورود به هر مكانی ..
... با لبخند بگویید: اول شما .
.
در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند
..
احساس امنیت كند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. كمی مرد باشید
دریا از من گله مند است ،
چون وسعت دل مهربان تو را همیشه به رخ او می کشم .
همان ها که برای همه لبخند دارند!همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛عمرشان کوتاه است!!
بس که هر کسی از راه می رسد؛ یا ازشان سوء استفاده می کند! یا زمینشان می زند!
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد!، آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم” می دهند
امشب پر از بغضم ...
شانه ات ،
چند رفیق؟؟؟
موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد
درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم
ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور،زیرا طبیعت برنامه کاری
آنها را به هم زده بود
باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار
را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال
باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم
صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود
در هم شکست. گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم
مادر گفت : چه؟
دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویممادر جواب داد
نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه
دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم
مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد
دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت
امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟
یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی،
اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو
نجات خواهد داد
تمامی حاضرین سکوتی مرگبار اختیار کردند. قسم می خورم که غیر از صدای
باران چیزی شنیده نمیشد. همه در سکوت ایستاده بودند. هیچکس آنجا را ترک نکرد.
مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت. باید چه بگوید؟
ممکن بود یک نفر او را بخاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود
به آنچه او گفته بود بی تفاوت بمانند. اما این لحظه ای تثبیت کننده
درزندگی این دختر بچه بود.
عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بده که ما
خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت
و سپس آن دو دویدند. ما همه ایستادیم و درحالیکه آنها از کنار اتومبیلها می گذشتند
تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم. آنها خیس شدند
آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و بطرف اتومبیل خود می رفتند.
و بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباسهام رو می شستم
شرایط یا مردم می توانند آنچه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما
و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچکس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد....
پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید




منزل چشمانم هر لحظه میزبان روی یار است.
همه چیز از خواستن شروع می شود
خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است
همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد،
اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد ...
مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست
مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...
اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود
به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید
خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید

و اینجاست که حسادت رخ میدهد
حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند
و شما را ملزم به تصاحب میکند
حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید
اما میخواهید داشته باشید
در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،
بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید
به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،
زیرا دیگران هم سیاره ندارند
خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است، که شما
تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست
به خودتان نیست، حسادت رخ می دهد
زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است.

و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند
که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان
اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم
اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند
تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است
هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود
زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم
باز هم چیزی هست که نداشته باشیم
و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریمش آرام نیستیم ...
و این چرخه ی باطل ادامه دارد
سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد
انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد و
تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند
تا وقتی هم که نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید
آنهم چه دیگرانی ؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ...
که هیچ گاه پیدا نمی شود
نیت ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند
شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید
شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید
شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان
شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند
و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند
شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید
که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید
شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند

....
شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش،
زندگی و ارزش های آنهاست
ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد
پس رقابت ایجاد می کند
رقابت بین تمام افرادی که "خود" را جا گذاشته اند
و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند
طبیعی است که شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان
زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته های شما وجود دارد
.
.
.
.
باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.
به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید
اگر "خود" را همراه نداشته باشید به "جلب توجه" پناه میبرید.
و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید
در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید
زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود.
و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند ...
زیرا طاقت دوم بودن را ندارند
و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند
زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ...
یـــــــاد بگیرید که شما در یک چیز اول هستید.
حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد
آن هم خود بودن است.
شما اگر خودتان باشید جذابید
زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است.
و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده
مشکل از جایی شروع می شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید
که دیگر نمی توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید
برای همین است که به همین شیوه ادامه میدهید.

هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد
چون خیلی ها شبیه شما خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های
باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید
اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید،
آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید ...
بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید
تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید
به درک که دیگران میگویند "این جو گیر رو نگاه کن"
وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...
وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،
این کار را انجام دهید
وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...
مهم احساس شماست.
اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید
که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند
و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند
این را بدانید که :
خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود
خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود
و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید
اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید
خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... و هر لحظه برای شما زیباست
حتی دردهایتان را دوست دارید
زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...
دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند

و زیباتر از این نخواهد بود
که خوشبختی را با واقعیت ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام
عاشق ترین مرد : آدم بود که بهشت را به لبخند حوا فروخت.
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد
که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند
که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را
محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از
چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است
به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف،
موافقت می کند که هر یک از زنان دربند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه
خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
ناگفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که
هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود!
به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چه کار می کردند؟!

خوفین ؟ خوشین؟ مماختون چاقه ؟ روزگار بر وفق مراده ؟ 
خیلی وقت شریفتون نمیگیرم چون وقت خود شریفمم پره ![]()
اول یه دست قشنگ به افتخار خودم و خودتون 
شله شله دستا شله
تولد ۳ سالگی وبم مبارک 

بریم یه جشن دورهمی بگیریم خوشم میاد همه پایه این 

خانووما دست
آقایوون رقص
حالا برعکس
![[تصویر: 109129623712449.gif]](http://new.mytheme.com/mytheme/newbuddy/109129623712449.gif)

![]()
ماشاا...
ماشاا...
بریم کیک بیاریم
هی هی ناخونک نزن

بیا شمعا رو فوت کن که ۱۰۰ زنده باشی ![]()

هیپ هیپ هوووووورااااااااا
خوب حالا بریم سراغ اصل مطلب
کادو یادتون نره 
از همگی بخاطر نگاه رنجشون ممنون و خیلی خیلی مرسی بخاطر همراهیتون 
اندوهت را به برگها بسپار،اولین ماه پاییزت به خیر.
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

هیچوقت به "خدا" نگو مشکل بزرگی دارمِ،
به "مشکل" بگو خدای بزرگی دارم .
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن
یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود .
در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری
نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود .
همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .
انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست .
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .
هنر نبودن دیگری ![]()

به آن که "دل ندارد" ... "دل نبند" !

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب
313 روز باقی میماند
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه
برای یک فرد نرمال مشکل است 263 روز باقی میماند
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود بنابراین
141 روز باقی میماند
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود
پس 126 روز باقی میماند
5) طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود
پس 96 روز باقی میماند
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است.
چرا که انسان موجودی اجتماعیست این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند پس 46 روز باقی میماند
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند پس 16 روز
باقی میماند
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید پس 6روز باقی میماند
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود پس 3 روز باقی میماند
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرد پس 1 روز باقی میماند
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟
نتیجه اخلاقی: یک دانشجوی نرمال نمی تواند درس بخواند ![]()
![]()
وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهیها صلوات فرستادند.
دوست داشتن برتر از عشق است!...عـشق يـك جـوشش كـور است و پيونـدي از سـر
نابينايي ... اما دوست داشتـن پـيوندي است خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مـي خورد و هرچه از غريـزه سر زند بي ارزش است و
دوست داشتن از روح ...
طلـوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نيز همگام با آن اوج
مي يابد . عـشق در قـالب دلهـا ، در شكلهـا و رنگهـاي تقـريبـا مشابهـي ، متجلـي مـي شود
و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است...
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويـش را دارد و از روح رنـگ مي گيـرد
و چون روحها، بـرخلاف غـريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري
ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شمـاره هر روحي ، دوست داشتني هست.
عـشق بـا شناسنامه بي ارتبـاط نيست و گـذر فصلهـا و عبور سالهـا بر آن اثـر مـي گـذارد،
امـا دوست داشتن در وراي سـن و زمـان و مزاج زندگـي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روز
روزگار را دستي نيست.
عـشق در هـر رنـگي و سـطحـي، با زيبـايي محسوس ،در نهـان يا آشكار ، رابـطه دارد .
چـنانچه شـوپنهاور مـي گـويد:" شـما بـيست سـال بر سـن مـعشوقتان بيافزاييد ، آنگاه تاثيـر
مستقيم آن را بر احساستان مطالعـه كنيد." !
امـا دوسـت داشتن چنـان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كـه زيـباييهاي
محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .
عـشق با دوري و نزديكـي در نوسان است.اگـر دوري به طول انجامد ضعيـف مـي شـود ،
اگـر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشـد و ، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و
" ديدار و پرهيز " ، زنـده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است.
دنيايش دنياي ديگري است .
عـشق جـوششي يـك جانبه اسـت . بـه مـعشـوق نمي انديشـد كه كيسـت؟!
يـك "خـودجوشي ذاتـي" اسـت ، و از ايـن رو هـميشه اشـتباه مـي كنـد و در انـتخاب بـسختي
مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بـيگانه نـاهمانند ، عـشقي جرقه
مي زند و چون در تاريكي است و يكديگـر را نـمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است
كه در پرتـو روشنايي آن ، چـهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه ، پـس از
جرقه زدن عـشق ،عـاشق و مـعشوق كـه در چـهره هـم مي نگرند ، احسـاس مي كنند كه هـمديگر
رانـمي شـناسند و بـيگانگي و نـاآشنايي پـي از عشـق - كه درد كوچكي نيست - فراوان است .
امـا دوست داشتـن در روشنايي ريشه مي بنـدد و در زير نور سبـز ميشود و رشـد مـيكند
و از ايـن رو اسـت كـه همواره پس از آشنايـي پديد مي آيد ، در حقيقت ، در آغـاز دو روح
خطـوط آشنايـي را در سيمـا و نگاه يكديگـر مي خوانند، و پس از "آشنا شـدن " است
كه خودماني مي شوند،- دو روح ، نـه دو نـفر، كه ممكن است دو نفـر با هم در
عين رو در بايستي ها، احساس خـودماني بـودن كـنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است
كه بسادگـي از زير دست احساس و فهم مي گريزد - و سپس طعم خويشاوندي و
بوي خويشاونـدي گـرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگري احساس
مي شود و از ايـن مـنزل است كه ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر بچشم مي بينند كـه بـه پـهن
دشت بـي كـرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشـتن بـر بـالاي
سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي " ايـمان " در بـرابرشان بـاز
مـي شود و نسيمـي نرم و لطيف - همچون يك معبد متروك كه در محـراب پنهاني آن ،
خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمـزمه دردآلود نيايشش ، مناره تنهـا و غريب
آن را به لرزه مي آورد - هـر لـحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را بهمراه دارد و
خـود را، بـه مـهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي اين
دو ميزند .عـشق ، جـنون اسـت و جنون چيـزي جـز خرابي و پريشاني "فهميـدن" و
"انـديشيدن" نيست .اما دوست داشتـن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فـراتر مي رود و
فهميـدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد.
عشق زيباييهاي دلخـواه را در دوسـت مي آفرينـد و دوست داشتـن زيباييهاي دلخواه را در
"دوست" ميبيند و مي يابد. عـشـــق يـك فـريب بـزرگ و قـوي اسـت و دوست داشتن يك
صداقـت راستينو صميمي ، بي انتها و مطلق …عـشــق در دريـا غـرق شـدن اسـت و
دوسـت داشتـن در دريـا شنـا كـردن .عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.![]()
کمدین مشهور گروچو مارکس متنی طنز آلود اما جدی درباره شهوت نوشته است: ![]()
"به اعتقاد من عشق حقیقی تنها هنگامی تجلی می یابد که آتش شهوت اولیه فرو بخوابد و
گدازه های سوخته ی آن به خاکستر تبدیل شوند.
عشق چنین است.چنین رابطه ای، شهوت را تنها نگاره ای از خاطرات می داند.
بخش های تشکیل دهنده ی این عشق : بردباری ،بخشش ،تفاهم متقابل و تحمل عظیمی
نسبت به خطاهای دیگری است.
شهوت یک نیرنگ است و همان طور که "شاو" می گوید تاسف آور است که درست وقتی
دو نفر تحت نفوذ خشونت،جنون و اوهام شهوت قرار می گیرند، همواره یک نفر پیدا
می شود و از آنها می خواهد در این شرایط آشفته، غیر عادی و فرسایشگر بمانند تا
زمانی که مرگ آن ها را از هم جدا کند!"![]()
پائولو کوئلیو (دومین مکتوب)![]()
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
| Design By : Night Melody |



